...
عیدتون مبارک
ایشالا به آرزوهاتون برسین 
...
اشکان
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 2:15
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|
واسه تو نامه نوشتم كه ديگه از تو گذشتم
ميدونم دوستم نداري ، من همينه سرنوشتم
از ته دل با صداقت ،دل ميگه برو سلامت
ميدونم نبودن تو نمي گيره رنگ عادت
بودنت مثل يه نعمت ، داشتن تو آره حسرت
بودن حتي يه لحظه,در كنار تو غنيمت
آخ چه حيف شد كه تو رفتي ،آخ چه حيف شد برنگشتي
شب رفتن تو دل گفت :اي خدا چه سرنوشتي
من ميخوام اينو بدوني ، از توي چشام بخوني
توي اين قلب شكسته تا ابد عزيز مي موني
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:43
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|
ظلم کردی و دل زار مرا بشکستی
آن همه مهر و وفا را به دمی بگسستی
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
تا حالا شده فک کنی که آیا من زندم یا مرده
من الان اونطوری شدم
اما به امید امید دارم یعنی سعی میکنم داشته باشم آخه همیشه شعار من اینه به امید امید داشته باش . اینم ۲تا عکس
آخی نازی



من چه سبزم امروز *** و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي ,سر رسد از پس كوه.***چه كسي پشت درخت است؟
هيچ،
زندگي خالي نيست : مهرباني هست، سيب هست،ايمان هست!

+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 22:38
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|
وقتی حالت بده روحت بی پناهه
می بینی هر کاری کردی اشتباهه
وقتی کم کم به کسی وابسته میشی
چون از شب بی نوازش خسته میشی
وقتی آروم شدنت خیلی بعیده
اینجا یکی هست که به حرفات گوش میده
برگرد به من
مثل پرنده ای که درختشو پیدا کنه
برگرد به من
مثل کسی که شبونه هوس دریا کنه
وقتی به جز شب هیچ رنگی تو نگات نیست
وقتی کسی اندازه ی تنهاییات نیست
وقتی گم میشی و می ترسی دوباره
می فهمی هیچکی مثل من دوست نداره
وقتی دلت به صد در بسته رسیده
اینجا یکی هست که تو مشتش یه کلیده
برگرد به من
مثل پرنده ای که درختشو پیدا کنه
برگرد به من
مثل کسی که شبونه هوس دریا کنه


+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:27
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|
سلام


همه خوبین ؟ ؟ تو این مدت که نبودم خیلی چیزا تو زندگی فهمیدم که هروقت وقت داشتم بهتون میگم .
میخواستم بگم ببخشید که وقتی گفتی منو نمیخوای
گریه کردم . . .
---
فهمیدم کسی که میگوید دوستم داره شاید اصلا دوستم نداره و
کسی که هیچوقت نگفت دوستم داره شاید دوستم داره و
فهمیدم چه احساست رو بهش بگی و چه نگی فرقی نداره وقتی اون باورت نداره
فهمیدم فقط خداس که همیشه پیشم می مونه .
فهمیدم نباید دیگه مهربون باشم باید مثل بیشتر آدما باشم
نباید چیزی رو باور کنم یا اگه میکنم بعد یه مدت باز باورش نکنم
با همه اینا من همیشه خودم هستم و خواهم بود حتی اگه به چیزی که میخوام نرسم
باز هم مهربون می مونم باز هم باور میکنم و باز هم دوستت دارم حتی
بیشتر از گذشته مهربون میشم بیشتر باور میکنم بیشتر دوستت می دارم
چون اینجوری آروم میشم اما اگر دوست نداری و نمیخواهی که مهربون باشم باورت داشته
باشم و دوستت بدارم حرفی نیست اگر تو اینگونه آروم میشوی که مهربان نباشم و باورت
نکنم حرفی نیست آرامش تو یعنی آرامش من . . .آرامش تو را به جای آرامش خود خریدارم .
دوستای گلم اگه در این مورد نظری حرفی انتقادی چیزی دارین حتما بگین.
خدانگهدار

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:5
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:3
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|

الهی که شفا پیدا کنی تو
واسه دردات دوا پیدا کنی تو
تو این دنیا که بی وفایی رسمه
رفیق با وفا پیدا کنی تو
عمرن تموم دنیا رو بگردی
مث من عاشقی پیدا کنی تو
نرو افسانه من ناتومه
بدون اگه بری کارم تمومه
بهت گفتم بیا دنیای من باش
کنارت حتی مردن آرزومه
شنیدم تو دلت انگار میگفتی
که عاشقی کجاس وفا کدومه
میخوام به سردی شبهام بخندم
میخوام به پوچی فردام بخندم
وقتی می بینمت با دیگرونی
تو اوج گریه هام میخوام بخندم
میخوام داد بزنم تنهای تنهام
میخوام وقتی میگم تنهام بخندم
منم تو شهر غم زندونی تو
غم و غصه دل ارزونی تو
نگو دوستت دارم به یه غریبه
میشه اون مث من زندونی تو
رسیده اون شبی که تو میخواستی
چه بده آخر مهمونی تو
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:15
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|
سلام

همه خوبن ؟ میخواستم بگم تا اطلاع بعدی نمیتونم به کسی سر بزنم

ولی نظرای خوشگل فراموش نشه

مواظب خودتون باشین


+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:22
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم
دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ...
بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت
کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ...
.
.
.
وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:34
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|

عشق من
تموم آرزوی من
چی می شه یکبار نگاه کن تو چشام
آخه چشمام میتونن بهت بگن
که من از تو جز تو چیزی نمیخوام
هر کسی تو چشم من خیره بشه 
غم تنهاییمو باور میکنه
آرزومه که یه روز
چشمای من تو رو با من آشناتر بکنه
اگه تو یه روزی مال من بشی
میرسم به قله ی آرزوهام
به خدا اگه تو مال من بشی
دیگه من از خدا هیچی نمیخوام
چی می شد اگه می شد یه روزی عاشقم بشی
آرزوهام میمیرن اگه تو مال من نشی
چی می شد اگه می شد یه روزی عاشقم بشی 
به خدا من میمیرم اگه تو مال من نشی
وقت دیدار دلمو به زیر پاهات میذارم
نمیدونی که چقدر می خوام بگم دوستت دارم
وقتی لبخند میزنی وجودم رو آب میکنی
وقتی از خودت میگی بدی ها رو خواب میکنی
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:48
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|
با سلام . همگی خوبین ؟ دارم درس میخونم جون خودم

تا اطلاع بعدی آپ نمیکنم .

بای
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:3
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|