
الهی که شفا پیدا کنی تو
واسه دردات دوا پیدا کنی تو
تو این دنیا که بی وفایی رسمه
رفیق با وفا پیدا کنی تو
عمرن تموم دنیا رو بگردی
مث من عاشقی پیدا کنی تو
نرو افسانه من ناتومه
بدون اگه بری کارم تمومه
بهت گفتم بیا دنیای من باش
کنارت حتی مردن آرزومه
شنیدم تو دلت انگار میگفتی
که عاشقی کجاس وفا کدومه
میخوام به سردی شبهام بخندم
میخوام به پوچی فردام بخندم
وقتی می بینمت با دیگرونی
تو اوج گریه هام میخوام بخندم
میخوام داد بزنم تنهای تنهام
میخوام وقتی میگم تنهام بخندم
منم تو شهر غم زندونی تو
غم و غصه دل ارزونی تو
نگو دوستت دارم به یه غریبه
میشه اون مث من زندونی تو
رسیده اون شبی که تو میخواستی
چه بده آخر مهمونی تو
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:15
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|
سلام

همه خوبن ؟ میخواستم بگم تا اطلاع بعدی نمیتونم به کسی سر بزنم

ولی نظرای خوشگل فراموش نشه

مواظب خودتون باشین


+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:22
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم
دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ...
بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت
کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ...
.
.
.
وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:34
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|

عشق من
تموم آرزوی من
چی می شه یکبار نگاه کن تو چشام
آخه چشمام میتونن بهت بگن
که من از تو جز تو چیزی نمیخوام
هر کسی تو چشم من خیره بشه 
غم تنهاییمو باور میکنه
آرزومه که یه روز
چشمای من تو رو با من آشناتر بکنه
اگه تو یه روزی مال من بشی
میرسم به قله ی آرزوهام
به خدا اگه تو مال من بشی
دیگه من از خدا هیچی نمیخوام
چی می شد اگه می شد یه روزی عاشقم بشی
آرزوهام میمیرن اگه تو مال من نشی
چی می شد اگه می شد یه روزی عاشقم بشی 
به خدا من میمیرم اگه تو مال من نشی
وقت دیدار دلمو به زیر پاهات میذارم
نمیدونی که چقدر می خوام بگم دوستت دارم
وقتی لبخند میزنی وجودم رو آب میکنی
وقتی از خودت میگی بدی ها رو خواب میکنی
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:48
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|
با سلام . همگی خوبین ؟ دارم درس میخونم جون خودم

تا اطلاع بعدی آپ نمیکنم .

بای
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:3
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|
سلامی به زیبایی بهار

من برگشتم از سفر امیدوارم به همگی خوش گذشته باشه و سال خوبی داشته باشین و به همه آرزوهاتون برسین

فعلا نمیتونم به کسی سر بزنم و شاید دیگه هیچ وقت نتونم بیام نت

همتون رو دوست دارم


بای
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:14
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 2:6
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|

دل بی روح جنس آهنت را دوست دارم
خطوط در هم پیراهنت را دوست دارم
نگاه با همه بیگانه ات را دوست دارم
غرور سرکش دیوانه ات را دوست دارم
دوست دارم
تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم
بهاری و من آن عطر خوشت را دوست دارم
به هر لحظه کنارم بودنت را دوست دارم
تماشائی تو هستی دیدنت را دوست دارم
دوست دارم
پس از تو رنگ گلها هم فریب است
پس از تو روزگارم بی فروغ است
که میگوید پس از تو زنده هستم
دروغ است هر که میگوید دروغ است
ای ستاره بی تو من تاریکم
بی تو من به انتها نزدیکم
ای ستاره بی تو من تاریکم
بی تو من به انتها نزدیکم
وای چه کردم من چه بود تقصیرم
که چنین بود بعد تو تقدیرم
تو نخواستی من و تو ما باشیم
سرنوشت این بود که تنها باشیم
تو نخواستی من و تو ما باشیم
سرنوشت این بود که تنها باشیم
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:2
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|

تنم كوير خشكه
چشام اسير و بي تاب
بيا و بركه اي شو
تو اين كوير بي اب
دلم اسير درده
اسير دردي خاموش
نزار بشم تو خشكي
تو خستگي فراموش
دلم ميخواد كه دريا
بجوشه از صدامون
تو گوش ابرا پر شه
صداي خنده هامون
دلم ميخواد كه بارون
حديث عشق ما شه
قصه ي ما
لالايي
تموم بچه ها شه

+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 1:13
به قلم: پسری به نام اشکان...از دنیای مه گرفته.
|